تبلیغات
░░2ta refigh░░

░░2ta refigh░░
░H░a░m░e░d░ & ░A░m░i░r░ 
قالب وبلاگ
صفحات جانبی
سلام.اونایی که ادعای هوش دارن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آره با شمام"""""""جواب بده جایزه بگیر!!!!!!

در یک شب طوفانی حسام در اتاقش تنها نشسته و مشغول مطالعه بود. پدر و مادرش صبح همان روز برای عیادت مادر بزرگ بیمارش، به شهرستان رفته بودند. او به خاطر امتحانات خود مجبور بود در خانه بماند. صدای باد در خانه می پیچید و هر لحظه صدای طوفان درس خواندن را سخت تر می کرد. ناگهان صدای باز شدن درب ورودی شنیده شد ولی حسام با این تصور که صدای باد و بر خورد شاخ و برگها با پنجره است، اهمیتی نداد و به درس خواندن ادامه داد.

تا اینکه صدای قدم های کسی را در خانه شنید. به آرامی از اتاق خود بیرون رفت که ناگهان دستی از پشت گردنش را گرفت. غریبه انگشت بلندش را به گلوی حسام رساند و به شدت فشار داد، طوری که او حتی نتوانست جیغ بزند و تلاشش برای فرار از دست غریبه نیز بی نتیجه ماند. در همان حال صدای زمخت غریبه گفت: بگو پدرت پولها رو کجا می ذاره؟
حسام با گریه گفت: من نمی دونم، بذار برم.

در همین موقع، یکدفعه تلفن زنگ زد.حسام بلافاصله گفت: اگه تلفن رو جواب ندم مشکوک می شن. دزد برای اینکه کسی مشکوک نشه به حسام اجازه داد تا گوشی را بر دارد. اما به او گفت که اگر می خواهد کشته نشود عادی و معمولی صحبت کند و به چیز مبهمی اشاره نکند.

حسام نفس عمیقی کشید و گوشی را برداشت. بابک سلام! خوبی؟ گربه ات چطوره؟واسه گربه ات که مریض بود لازمه کاری بکنی. خیلی تنبلی. گفتم که با دکتر تماس بگیر. حتماً نیاز به دارو داره. باید کمک کنی تا خیلی زود خوب بشه. آره عجله کن وگرنه می میره!!

پس از اتمام تماس، دزد به حسام گفت : کار عاقلانه ای کردی که چیزی نگفتی. حالا بگو ببینم پولا کجاست؟ حسام به دزد گفت:در …در …در … در اتاق پدرم یه مقدار پول هست بذار تا راهنماییت کنم. داخل راهرو که می شی، دومین اتاق سمت راست، گنجه آخر، کشوی سوم. دزد گفت: راه رو نشون بده و دستش رو از گردن حسام برداشت و اون رو حل داد به جلو. حسام به راه افتاد تا او را به سمت پولها راهنمایی کند.

در همین لحظه صدای آژیر ماشین پلیس از بیرون خانه شنیده شد. دزد وحشت زده به سمت اولین پنجره دوید و خارج شد. حسام هم بلافاصله به بیرون از خانه رفت و دید کمی آن طرف تر پلیسها دزد را دستگیر کرده و در حال سوار کردن او به ماشین هستند. حسام رو کرد به ماشین پلیس و بابک را دید و به سوی او رفت تا او را بغل کند. پلیس به سمت حسام آمد و به او گفت: آفرین پسر باهوش. به نظر شما حسام چگونه توانسته بود به پلیس خبر دهد؟

[ پنجشنبه 7 فروردین 1393 ] [ 12:01 ب.ظ ] solo
.: Weblog Theme By YourtheM :.

درباره وبلاگ

بعدا توضیح میدم:)))
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :